سلام بر دوستان حقوقی .مطالب حقوقی به وبلا'گ edalatkhaneh88.blogfa.com انتقال یافت

افسانه تلخ
نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
نه پيغامي نه پيك آشنائي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدائي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحرگاهي زني دامن كشان رفت
پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
كه زار و خسته سوي آشيان رفت
كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم
كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيايد
نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چيزي نگفتند
در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هر جا رفت در گوشش سرودند
كه زن را بهر عشرت آفريدند
شبي در دامني افتاد و ناليد
مرو! بگذار در اين واپسين دم
ز ديدارت دلم سيراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا اميد بر عشقي عبث بست؟
چرا در بستر آغوش او خفت؟
چرا راز دل ديوانه اش را
به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟
چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود
كه در دام گل خورشيد افتاد
سحرگاهي چو خورشيدش برآمد
به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
به جامي باده شورافكني بود
كه در عشق لباني تشنه مي سوخت
چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
به قلب جام از شادي مي افروخت
شبي ناگه سرآمد انتظارش
لبش در كام سوزاني هوس ريخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟
چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟
كنون، اين او و اين خاموشي سرد
نه پيغامي، نه پيك آشنائي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدائي
فروغ فرخزاد
باد ما را با خود خواهد برد
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب کوچک من دلهرهء ويرانيست
گوش کن
وزش ظلمت را مي شنوي ؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را مي شنوي ؟
در شب اکنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باريدن را گوئي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن، هيچ.
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي ماند از چرخش
پشت اين پنجره يک نامعلوم
نگران من و تست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لبهاي عاشق من بسپار
باد ما با خود خواهد برد
باد ما با خود خواهد برد
فروغ فرخزاد

